جوانی

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز

جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی

 

عقاب تیز پر دشتهای استغنا

اسیر سرپنجه تقدیر می شود گاهی

/ 1 نظر / 2 بازدید
رضا (عشق من شبنم)

بگذار تا ستاره من شعله ور شود این بخت شوم از سر من زود سر شود تا ختمگاه ثانیه هایم تو باش و بس با قدس لا یموت تو عمرم بسر شود این نامه های خط به خط من پر از تو است بگذار قلب عاشق من کور و کر شود خورشید من ترا که به روزم قلم کشید کی بی تو تیرگاه وجودم سحر شود تو امدی نگاه تو من را ز من گرفت با تو حواس هفت وجودم بدر شود تو افتاب من شو و من اسمان تو ذهنم هوای سادگیت را ز بر شود بگذار قطره قطره تمام از تو سرکشم روحت ز عشق روشن من با خبر شود[گل]