دوست داشتن

ممکنه نتونیم چیزائی که دوستداریمو داشته

 باشیم ولی می تونیم چیزائی که داریمو

دوست داشته باشیم.

/ 7 نظر / 2 بازدید
رضا (عشق من شبنم)

ديروز بياد تو و آن عشق دل انگيز بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم در آينه بر صورت خود خيره شدم باز بند از سر گيسويم آهسته گشودم عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم افشان كردم زلفم را بر سر شانه در كنج لبم خالي آهسته نشاندم گفتم بخود آنگاه صد افسوس كه او نيست تا مات شود زينهمه افسونگري و ناز چون پيرهن سبز ببيند بتن من با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز او نيست كه در مردمك چشم سياهم تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند اين گيسوي افشان بچه كار آيدم امشب كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را اي آينه مردم من از اين حسرت و افسوس او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را من خيره به آئينه و او گوش بمن داشت گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما را بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش اي زن، چه بگويم، كه شكستي دل ما را فروغ فرخزاد

رضا (عشق من شبنم)

باز در چهره خاموش خيال خنده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسه هستي سوزت باز من ماندم و يك مشت هوس باز من ماندم و يك مشت اميد ياد آن پرتو سوزنده عشق كه ز چشمت به دل من تابيد باز در خلوت من دست خيال صورت شاد ترا نقش نمود بر لبانت هوس مستي ريخت در نگاهت عطش توفان بود ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت دل من با دلت افسانه عشق چشم من ديد در آن چشم سياه نگهي تشنه و ديوانه عشق ياد آن بوسه كه هنگام وداع بر لبم شعله حسرت افروخت ياد آن خنده بيرنگ و خموش كه سراپاي وجودم را سوخت رفتي و در دل من ماند بجاي عشقي آلوده به نوميدي و درد نگهي گمشده در پرده اشك حسرتي يخ زده در خنده سرد آه اگر باز بسويم آئي ديگر از كف ندهم آسانت ترسم اين شعله سوزنده عشق آخر آتش فكند برجانت فروغ فرخزاد[گل]

رضا (عشق من شبنم)

مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش بخدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش مي برم، تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لكه عشق زينهمه خواهش بيجا و تباه مي برم تا ز تو دورش سازم از تو، اي جلوه اميد محال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال ناله مي لرزد، مي رقصد اشك آه، بگذار كه بگريزم من از تو، اي چشمه جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من بخدا غنچه شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم، صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم، خنده بلب، خونين دل مي روم، از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل فروغ فرخزاد[گل]

رضا (عشق من شبنم)

برو خوش باش که او بی کس تنها جان داد تو نبودی و غمت را به شب و باران داد نام تو بر لب او بود ، که تنها می رفت برو خوش باش که او بی تو از اینجا می رفت وقت رفتن نه فقط از غم تو ماتم داشت غمش این بود که از عشق تو خیلی کم داشت منتظر بود که شاید تو به یادش باشی لحظه ای هم تو مگر چشم به راهش باشی منتظر بود که شاید تو بگویی برگرد ای دریغا که نگاهت به دل او بد کرد برو خوش باش که او یاد تو را با خود برد آن تنومند درخت از غم برگی پژمرد برو خوش باش که او دیگر از اینجا پر زد با غمت بال گرفت و به رهی دیگر زد ولی آن لحظه ی آخر که خدا آنجا بود کس نپرسید چرا رفت و چرا تنها بود ؟ لحظه ای گفت بگویید که من هم رفتم عاشق و بی کس و تنها و پر از غم رفتم کس بگوید به همانی که مرا عاشق کرد او نه از بی کسی از غصه ی رفتن دق کرد او فقط عاشق پرواز و پر از رفتن بود از همان لحظه گناهش به تو دل بستن بود هم بگویید که او رفت دگر خوش باشد بی من و فکر من آسوده و سر خوش باشد او که تنهایی خود را به من ارزانی داشت هم بگویید که این قصه چه پایانی داشت آخرش بار خودش را ز جهان هم برداشت آنکه با عشق تو در عشق خدا هم سر داشت .